پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢
کفش های مجنون گم گشت
رضایی نیا عبدالرضا
در آمد ؛
« کفش های مجنون گم گشت » تازه ترین مجموعه شعر عبدالرضا رضائی نیا ست که از سوی نشر سپیده باوران منتشر خواهد شد . این دفتر از هفتاد شعر نیمایی فراهم آمده که در فرم و محتوا پیوستگی دارند و تجربه ای نو در شعر معاصر ایران را بازتاب می دهند . آن چه در پی می آید ؛ گزیده ای است از شعرهای این دفتربه پیوست نثرنوشته ی آغازین مجموعه ، که جملگی برای بارنخست به چاپ می رسد .
هو الاول و الآخر . . .
این سطرها سفرنامه ي کفش هایی است مجنون ِگم گشت ؛
دقایقی که به تماشای جان و جهان رفته ایم ، به پرسه در متنِ کوچه باغ های زندگی ؛
تا آن سوی انتها و ادامه ي ادامه ها . . . ،
به گلگشت در بهارِ هشتاد و سه خورشیدی ؛ چلّه ي عمرِ این سایرِ حایر .
*
در این سفردلپذیر کفش ها خیال مرا پوشیده اند وبه راه می برند ،
گاهی نیز من خیال کفش ها را می پوشم و به راه می زنم . . .
کفش هایی که هم بهانه ي سفر در کلماتند ، هم رفیق راه و هم معبر و گذرگاه . . .
کفش هایی که کفش هستند و نیستند ،
می شد به جای کفش ، واژه ای دیگر گذاشت یا کفش ها را کنار واژه ي در آورد . . .
من امّا با این کفش ها راحت ام ،
و از شما چه پنهان ! اینک پاره ای از تنِ روح من شده اند . . .
*
در این سیر و سلوک ، در بندِ کوتاه و بلند ِگام ها نبوده ام ،
وزن امّا چونان رشته ای یگانه روانِ سطرها را از تشویش و چند پارگی رهانده است . . .
این شعرها برای من ادامه ي طبیعیِ فضاهایی است که پیش ترها در دو مجموعه ي روز چندم (سال٧٣ ) ، صبح قیامت به خیر(سال٨٠ ) و کوچه ي باران (سال ٨٣ ) تجربه کرده ام ، نیز در مجموعه های پسر بیشه های تمشک و مدرسه ي خاطره که آماده ی انتشارند . به نشانه ي تاکیدی بر این باورکه درگستره ي جریان شعر نو فضاهای نامکشوف و مغتنمِ فراوانی را می توان سراغ گرفت .
*
کفش های مجنون به گم گشت می روند ،
شاید پیدا کنند و پیدا شوند . . .
چنین باد !
مقامِ سماع
پیش ِپای سوز و سازِ کفش ها
بایست !
اندکی سماع کن !
کفش ها
زبان حال شان
از طرب
شنیدنی است .
شطح بهاری
نی نوازی ِملایم نسیم
ـ در زمینه ي بنفشه و بهار ـ
وتلاقی ِگُل سپید
با خیال های سبز
و شهودِ لاجورد . . .
مکث می کنم
کنار خاطرات وصله دار ،
غنچه می بَرَد مرا به صبح های دلکشی
که عید می شوم
در اندرون خویش ،
شطح خوانِ ارغوان :
ـ « یا سلام !
ای رفیق ناز ،
ای همیشه ي گلِ گلاب !
چاکرم تو را و مخلصم تو را
این بهار را
بیا و تازه تر
از تمام تازه های تا ابد
به دلِ خزان رسیده ام بتاب !
سفره
در مِهی لطیف ،
آه می کشم
به چشم آینه ،
التهابِ کفش های نونوار دیدنی است !
توضیح واضحات
دوستان !
من
ـ به حکم آن که یک فرشته یا پرنده نیستم ـ
روی خاک
راه می روم . . .
کفش های عاشقم
شعر را
ـ که بر خیال و خواب ِلحظه های تازه ریخته است ـ لمس می کنند ،
چشم های سر به زیر
اندکی از آن همه معانیِ بدیع را
دست می زنند ،
گر چه شعرهای من خوشه ، خوشه می دَمد
به طعم خاک ،
بذر آن از آسمان مهربان رسیده است .
خود ستاییِ مرا ندیده می توان گرفت ،
آسمان
برادر من است ،
واژه های خاکیِ مرا
زلال می کند .
چشم ، سیب ، آینه
چشم
سیب
آینه . . .
سایه روشن است
سایه روشن است
در بشارت بهار
می روم به سوی آخرِ خط نگاه تو ،
ابتدای عاشقانه ي من است ،
کفش های من
روی خوابِ ابرهاست ،
راه می روم ،
ولی نمی رسم ،
نمی رسم . . .
*
سیب
می رسد
به چشم آینه ،
آه می کشم
در ابر و آفتاب ؛
ـ « ای دل ، ای دلِ پُر از شکست !
عاشقی
رسیدن است و دیدنِ ندیدن است . »
مناجات
چشمِ کفش ها
به راه ،
با خدای خویش
حرف می زنند ؛
ـ « سرنوشت رابه مِهر
سوی ما روانه کن !
روح سالکان بی قرار را
مست گام های عاشقانه کن ! »
حلول
ای یلانِ خرقه پوش ِپهنه ي مکاشفه !
عفو می کنید ؛
گر چه از تناسخ و حلول و اتحاد
ذرّه ای سرم نمی شود ؛
گاه با تمامتِ وجود درک می کنم ؛
شور و حال عاشقانِ قرن های دور
در روان کفش های من
حلول می کند !
ای جماعت !
این خیال و خواب نیست ،
ذوق این تجلّیِ غریب
شیوه ي مرا شتاب می دهد ،
وجد می بَرد مرا ،
مست می شوم ـ به خلسه ای لطیف ـ
بال می زنم ،
پرنده می شوم . . .
*
این مجالِ حال و بال
این دقیقه های رازناک
حیف پایدار نیست ،
پلک می زنم ،
دوباره
روزگار قهقراست ،
من در ابتدای راه مانده ام
ـ به وهم ـ
شهوت هزارها ـ هزار روحِ واژگون
زخم می زند
به ذاتِ کفش هام . . .
*
باز ،
شهر گیج و ازدحامِ گنگِ عابران . . .
ظرائف
کفش های ناز تو
دست دوزِ خطّه ي فرشته هاست ،
چه کنم ؟
من
به درک آن همه ظرائفِ شگرف ِزیر پای تو نمی رسم ،
من و کفش های تنگ ِبرزخی
سوی مبهمی غریب می رویم ،
فرض کن ؛
که راه ما
تباه در تباه . . .
*
مرحمت زیاد !
کاشکی !
دل مرا
به حال خود
رها کنی !
عاشقانه
حاجتی به این همه بهانه نیست !
کفش های مخلصِ فقیر
لایق ِقدم زدن
کنار کفش های تو
در زمینه های عاشقانه نیست ،
در هجومِ دلگشای عابران چرب و نرمِ حاشیه
مرحمت کن و
رفیقِ دیگری شکار کن !
حیرانی
کفش ها به چپ . . .
کفش ها به راست . . .
حزبِ باد زنده باد !
*
ای قلندر گریز پای من !
ای که آهوانه روبه سوی نور می روی
ـ بی خیالِ بادهای نو به نو ـ
ای مسافر خطوط ارغوان به من بگو ؛
پای عاشق تو را
به جُرم پویه ي رها
باز هم قلم نمی کنند ؟
طرح سرخ
خون آن کبوتران نازنین
روی برف ها نوشت :
ـ « زنده باد عشق !
زنده باد عشق ! »
کفش های سنگدل
عشق را به استحاله ي جنون لگد زدند ،
گنگ شد حروف عشق . . .
*
سال هاست ؛
طرح سرخ « زنده باد » مبهم است .
دور ، دور
کفش های تیز
کفش های هیز
کفش های لیز
کفش های زاهد تمیز
کفش های رزم
کفش های بزم
کفش های تخسِ پر سر و صدا
کفش های لا اُبالیِ اَدا و ادّعا
کفش های وصله دارِ بی نوا
کفش های گونه گون
در هزارها ـ هزار رنگ و نقش
حرف شان ولی یکی است ؛
ـ « راه ما جداست
هر کدام باید از مسیرِ خاص خود
ـ به سبک خویشتن ـ راهی جهان شویم . »
*
کفش های از ازل جدا
دور می زنند ،
دور می شوند . . .
سفر به خیر
صبح تان به خیر !
وقتی از بلندی غرور
سوی دور دست های زندگی روانه اید ،
زیر پای خویش را به احترام بنگرید !
من و کفش ها در آن دقیقه ها
ـ تنگدل ـ
به عمق جاده خیره ایم ،
روزهای اوج را مرور می کنیم . . .
*
سرخوشانِ اوج ها !
درّه ي حسود
تشنه ي فرود ِ قلّه هاست !
علا ج
می توان به ضرب ِقالبی گشاد
کفش های تنگ را
علاج کرد ،
دلِ تنگ را
ـ بگو ـ
که چاره چیست ؟
بند و بند
چه حقایقی
در این دقایق است ؛
بندها
همین که بسته می شوند ،
کفش ها
به راه می روند . . .
روح ها ولی
همین که بندها
ز دل
گسسته می شوند .
مراعات نظیر
پای یک پری
کفش های دیو را
سوی بهشت می بَرد ،
کفش یک پری
به پای دیو
در ترنّم ِترانه های داغ دوزخی
هوار می کشد !
سزاوار
راه اشتباه ،
کفش ها تباه . . .
کفش های نو به نو
همچنان به راه کهنه می زنند . . .
ای مسافر غلط !
در کنار خویشتن کمی بایست !
از ملامتِ جهان چه سود !
جز دلِ ملولِ لاکتاب
مستحقِّ طعنه و عتاب کیست ؟
گزاره های ساده
چشم باز کردم و
سرشت و سرنوشت من
به جاده بود ،
وای ،
خوش خیالیِ مرا ببین !
سال های سال
شک نداشتم ؛
که به انتهای راه می رسم
ـ اگر چه دیرـ
هم چنان که جاودانه می شود
ردّ پای من
در این تب عبور .
پا فشردم و فشردم و
زمین
دریغ زیر و رو نشد !
*
درک می کنم ؛
اشتباه من
همین گزاره های ساده بود !
اعتراف
اعتراف می کنم ؛
لغزش
از سقوط ِسنگریزه ای شروع شد ،
من بر اوجِ قلّه گام می زدم ،
نیّت ام عروج تا ستاره های دور . . .
اعتراف می کنم ؛
ناگهان ـ بدون اطلاع ـ
واژگون شدم
به قعرِ درّه ها . . .
اعتراف می کنم ؛
پیش تر که چون شما
روی زُهدِ جاده های نرم گام می زدم ،
احتمال یک خطای ساده
در خیال ِگام من نبود !
اعتراف می کنم ؛
اعتراف . . .
*
اینک از جهنّمی ترین دقیقه حرف می زنم ،
با شما
ـ که از حکایت شگفت من
پوزخند می زنید ـ
ساده نگذرید
از این دقایق گریز پای !
عابدان و زاهدان نیکنام !
ای مشایخ طریقتِ یقین !
اوجِ گام تان مدام !
ناسزا خطاست ،
شاید این حکایتِ شماست !
شاهد مثال
کفش های جستجو
که از هزار سنگلاخ
زخم می خورَد
و پاره ،
پاره ،
پاره می شود ،
در نگاه نازک شما
ـ که روی مبلِ نرم
خوش خوشَک نشسته اید ـ
شاهد مثالِ صدکنایه
یا که استعاره می شود !
واقفانِ راه ،
سروران محترم !
عذرِ من اگرچه نخ نماست ،
خواستم ولی نشد . . .
خواستم ولی نشد . . .
خواستم ولی نشد . . .
واژه های زخمی ام
گواه مدّعاست .
صاحب سبک
در سماعِ پایدار کفش ها
یک جهان « اَنَا الحَق» از هزار سو بلند شد ،
ای قلندرِ همیشه و هنوز !
این گزاره
فرض کن درست ؛
« هر کسی به سبکِ خویش راه می رود . . .»
هیچ فکر کرده ای ؛
شاید این دقیقه
کفش های من
اشتباهِ اشتباه می رود !
پیشتاز
ای جناب مستطاب !
نامدار سرفراز !
این همه به پیشتازی ات مناز !
این چنین که کفش های شوقناکِ خوشدلان
به نگاه تو
حقیر می رسد ،
شک نکن ؛
که می گریزد از تو
راه ...
*
معرفت کجاست !
در سلوک عشق
قرب و بُعد نیست ،
ای بسا ،
کسی که دیرتر به راه می زند ،
زودتر
به قاف عشق می رسد !
قبض و بسط
باد آمد ،
انبساطِ واژه ها شگفت شد !
من
در این عبارتِ « صراط های مستقیم »
مانده ام ،
گرچه کفش ها
هزار در هزار راه می روند ،
ای عزیز !
جز یکی
صراط مستقیم نیست . . .
[تکمله]
هر نفس
هزار بار
مشق می کنم ، ولی
چه کنم !
که این دلم
پای بندِ صلحِ کل نمی شود !
شاعرانه تر بگویم ؛
ای رفیق !
گُل بدونِ خار
گل نمی شود !
عاقل اندر سفیه
پوزخند می زنند ،
گیوه های پیر من
به حال کفشِ نو نوار ؛
ـ « ای ترانه خوان افتخار !
جاهلانه
بر زمین قدم مزن !
خوار می شوی
به چنگ روزگار ! »
همسران
ـ « دلبرا !
سال ها کنار هم قدم زدیم ،
سال ها
به جاده های رنگ رنگ
عاشقانه ، دَم زدیم ،
ناسپاس نیستم ،
هر چه بود و بود . .
با تو خوش گذشت .
اینک این دقیقه های واپسین
بند بندِ جان من اسیر مرگ می شود ،
تو به راه خود برو !
و مرا ببخش ـ همسرم ! ـ اگر
لایقِ تو در طریق زندگی نبوده ام . . . »
*
حرف ها تمام . . .
کفشی از مسیر سرنوشت ماند ،
کفش دیگر
ـ آه پشتِ آه ـ
شور و حال رفتن اش نماند ،
اخم کرد ،
سنگ شد ،
دل به جاده ها نداد !
*
هر دو لنگه کفش را
دست های رفتگر گرفت و بُرد . . .
همسرانِ با وفا
دوباره با هم اند و
حال می کنند !
بهارِ کاغذی
روی گور کوچکی
عکس کودکی
ـ درون قابِ سرد آهنی ـ
خیره مانده
سال ها
به دور دستِ دور دست . . .
کفش های نازِ طفل
روی خوابِ یک بهار کاغذی
آه می کشند .
اشتیاق
مرگ ها
به سوی کفش ها
ـ ببین ـ روانه اند ،
کفش ها
به سمت مرگ . . .
*
در تصاعدِ سلوک
نازنین !
شتاب کن !
زندگی گریز پاست .
در ایستگاه آخر
بر سر جنازه ای
کفش ها
گریستند در عتاب :
ـ « ای رفیق نیمه راه !
ای مسافرِ کسل !
وقت ، وقت خواب نیست
جاده ها هنوز مانده اند و ما در ابتدای رفتن ایم ،
چشم وا کن و بیا
که باز همسفر شویم ! »
مردِ مُرده
گوش داد و تلخ تلخ خنده کرد :
ـ « آی عابرانِ گنگ !
آخرت
به ایستگاه روح تان رسیده است .
لطفاً ،
از خیالِ جاده های تازه بگذرید ! »
عشق و حال
مرده شور
واکس می زند به شوق
کفش های شوخ و شنگ ِمُرده را ،
بعد عشوه می دهد به پا ،
رقص می کند
و رقص . . .
سمتِ اختلاطِ تند ساق ها روانه می شود به شور ،
چشم های مُرده
ـ زیر خاکِ سرد ـ
داغدارِ عشق و حال کفش های بی وفاست !
پرسش
آی مرگ ِشوخ و شنگ !
پای تو
درون کفش تنگ من
چه می کند ؟
آخر الزمان
کفش آهنین ، عصای آهنین
چشم آهنین و قلب آهنین ،
روح آهنین و
لاجَرم ، فتوح آهنین . . .
همنفس !
کنار من درنگ کن !
بخوان ، ببین !
من و تو
در این میانه کیستیم ؟
سالکِ هزاره های واپسین !
مکاشفه ي محو
همسفر !
رها کنیم ؛
قیل و قالِ « ممکن» و « محال» را !
پشت کثرتِ غریب کفش ها و راه ها
باطنِ وجود
وحدت است ،
انتهای جاده ها
« یک» است . . .
در سیاحت ِشهود
راهیان
همه
به سمت محوِ محو می روند !
کلام آخر مجنون
تنگ شد مجالِ گفت !
راه
مانده است
تا همیشه ي همیشه ها . . .
کفش های خوابگردِ من
تمام می کنند .
( صومعه سرا * بهار ١٣٨٣ )